محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2835
تاريخ الطبرى ( فارسي )
شهادت مرا نوشتهاند كه تكذيب كردم و زياد را ملامت كردم . » گويد : وائل بن حجر و كثير بن شهاب بيامدند و شبانگاه آنها را ببردند ، سالار نگهبانان نيز با آنها برفت و تا از كوفه خارجشان كرد ، وقتى به ميدان عرزم رسيدند ، قبيضة بن ضبيعهء عبسى به خانهء خويش كه آنجا بود نگاه كرد و دختران خويش را ديد كه بر بام آمده بودند ، به وائل و كثير گفت : « اجازه دهيد با كسان خويش وصيت كنم » و چون به آنها نزديك شد مىگريستند ، لختى خاموش ماند ، آنگاه گفت : « خاموش شويد » كه خاموش شدند آنگاه گفت : « از خدا عز و جل بترسيد و صبورى كنيد كه من در اين راه كه مىروم يكى از دو نيكى را از پروردگارم اميد مىدارم : يا شهادت كه سعادت است و يا بازگشت سوى شما به سلامت ، اما آنكه شما را روزى مىداد و خرج شما را به عهده داشت خداى تعالى بود كه زندهء بىمرگ است و اميدوارم شما را بىكس نگذارد و حرمت م را پيش شما ، محفوظ بدارد . » گويد : آنگاه روان شد و بر قوم خويش گذشت كه براى او دعاى سلامت كردند و گفت : « به نظر من تباهى قومم به اهميت كمتر از اين حال كه من دارم نيست » مىگفت : « از اين رو كه مرا يارى نكردند » زيرا اميد داشت كه او را نجات دهند . عبيد الله بن حر جعفى گويد : من بر در سراى ابن ابى وقاص ايستاده بودم كه حجر و يارانش را عبور دادند گفتم : « ده كس نيست كه با كمكشان آنها را نجات دهم ، پنج كس نيست ؟ » عبيد الله با تأسف مىگفت : « هيچكس جواب م را نداد » گويد : پس آنها را ببردند تا به غريين رسيدند ، شريح بن هانى به آنها رسيد كه نامه اى همراه داشت و به كثير گفت : « اين نامهء م را به امير مؤمنان برسان . » گفت : « در نامه چيست ؟ » گفت : « از من مپرس ، حاجت من در آن است »